روز ها رو یکی یکی به شب میرسونم. بدون هیجان، بدون خاطره، بدون دستاورد. اینجور زندگی آدم رو گم و گور میکنه. مثل این که توی فضای بی کران شناور باشی، تنها، بدون اینکه به چیزی وصل باشی، یا حتی بدون اینکه چیزی اطرافت وجود داشته باشه. توی همچین حالتی حرکت با سرعت ثابت از سکون غیر قابل تشخیصه. حرکت میکنی بدون اینکه احساس کنی. عمرت میگذره بدون اینکه زندگی کرده باشی. هفته پیش داشتم برای همکارهام میگفتم که وقتی فیسبوک همکارهای سابقم رو برای دوستی پیشنهاد میده، روی ضربدر گوشه مستطیل های پیشنهاد کلیک میکنم و هر بار میگم لوزر، لوزر، لوزر. بله. طبق خیلی از معیار های موفقیت اونها بازنده هستن و من برنده. ولی کافیه این لایه سطحی رو کنار بزنیم. با معیار گرفتن احساس خوشبختی، من بازنده سابق، بازنده حال، و احتمالا بازنده آینده خواهم بود. داشتم کریس کرنل گوش میکردم:"من چرخهای غلطان تو نیستم، من خود اتوبانممن قالیچه پرنده تو نیستم، من خود آسمونممن باد وزان تو نیستم، من آذرخشممن ماه پاییزی تو نیستم، من خود شبم"کریس مثل خودم شاکی و ناراحته. احتمالا از دست احمق های همیشه طلبکار. شاید هم کریس بیخود ناراحته. شاید توهم داره، خودش رو گم کرده، و فکر میکنه جاییه که واقعا نیست. شاید برای همین زد به سیم آخر و خودش رو به ته طناب دار بست که دیگه بیشتر از این گم نشه. این همه علافی و بیهودگی سرچ میکنم. ا
برچسب:
نویسنده: کیانوش عابدی
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 22:19